آبی مثل آرامش

   

باز هم بوی عید...

دیروز یه نگاه به اطراف خونه کردم و دیدم نه... اینطوری نمیشه!!! اگر خودم عید نیارم که این ور دنیا عید نمیاد!!! پاشدم افتادم به جون یکی از کمدا!!! باور کنین از توی همون یه کمد یه کیسه گنـــــــــــــــــــــــــــــــــــده آشغال در اومد بیرون! لباسایی که یادم نمیاد آخرین بار کی پوشیده شده یا چیزایی که عمرشون از چند ده سالم بیشتره!!!!!

آی میچسبه وقتی الان در اون کمدو باز میکنــــــــــم!!!!! آره همین طوری میشه که عید یواش یواش میاد تو خونه آدم!!!


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٩

سبز یعنی استقامت تا بهار!

شرمم میاد از اون ایرانی ای که خون هموطنش براش ارزش نداره.... میکشه و ادعای دین داری و خداپرستی هم داره...

ولی دنیا انقدرا هم بی حساب کتاب نیست!! بالاخره ما هم خدایی داریم... بی عدالتی قرار نیست که همیشه باقی بمونه و صدای کسی هم در نیاد!!! وقتی هم بی عدالتی و بی حرمتی و بی شرافتی کردین پای شنیدن صدای اعتراض به حق بعدشم باستین... تا انشاءالله به زودی خون ذوستای مظلوم ما به نتیجه برسه و هر چی بدذات و بی شرفه به زانو دربیاد. به امید اون روز نزدیک سبز ســـــــبز ســـــــــــــــــــــــــــــبز میمونیم!


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸

چو ایران مباشد تن من مباد..

چقدر لذتبخش و خوبه عید تو همون خاکی باشی که نوروز متولد اونجاست.... سمنو و سنجد سرش میشه.... تو همه خونه هاش عکس ماهی قرمزا تو آینه افتاده... اسکناس نوش یه حال و هوایی داره برای خودش... بابا بزرگ و مامان بزرگ داره .... سنبلش بوی بهار میده.... دل آدم هم خواهی نخواهی اینجا بهار میشه....

همه جانی و تنم... وطنم ایران...



نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۸

بو

بو بکش... بوی عید رو میفهمی؟؟؟


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٧

اعتراض به رفتار تحقیر آمیز و غیر منطقی سفارت کانادا در تهران با متقاضیان ویزا

I am sure that you have heard about the way iranian applicants are being treated in the Canadian embassy in Iran. So it's worth taking a look at the following link and take an action to stop this
 
http://www.petitiononline.com/Canpars/petition.html

نگذاریم با عنوانی غیر نژادپرستانه، ما را به صرف "ایرانی بودنمان" محکوم کنند!!!


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ در دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٧

آه...

از تلخی ها بیزارم.. از اینکه همیشه چیزی برای اعتراض هست متنفرم... از اینکه هیج کجا خودم نیستم حالم به هم میخوره... "عیوب" بودن برایم سخت است... خیلی سخت و ...

کاش لااقل می فهمید ...


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧

تهران من

باز هم بوی دود... دوده روی کفشهای سفید... سفیدی قلب مادر... قلبهای پر شور شرقی.... شمال شرقی تهران... تهران بزرگ عزیز... بزرگی روح او.... روح کثیف و از دست رفته من...دستهای خسته از بار و راه.... راه طولانی فرودگاه جدید.... جدیدی سال و بوی عید... بوی عید و بوی دود...

 


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧

باز هم نوروز...!


باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه؛ کنار هر برگ

شمع روشن کرده است...

<زنده یاد فریدون مشیری>

« سال نو مبارک»


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦

...

از غرب متنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم....!!!!!
کی به اینا گفته از بقیه بالاترن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦

باران

وااااااااااااااااااااااااااااای باران؛ باران؛

شیشه پنجره را باران شست...

از دل من اما ..

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟

(حمید مصدق)


نوشته ی قصه گوی آبی در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ در دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦